از خیابان اصلی خیلی فاصله داشت، اما طی کردن همین فاصله برایم آنقدر لذتبخش بود که قدمهایم را آهستهتر برمیداشتم تا این شوق دیدار را به تمامی حس کنم. کوچه «دانشور» درست مقابل خانهاش، همانطور که شنیده بودم شلوغ بود. بو کشیدم و مست از بوی شیرینی وارد حیاط خانه شدم. هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که ابرمرد محبوب من، در کسوت یک شیرینیفروش هم آنقدر جذاب و دیدنی باشد. اما بیشتر که فکر کردم به این حقیقت رسیدم که او سالهای زیادی به ما شیرینی هدیه داده است، ما مست از بوی آن به سینما میرفتیم و یک دل سیر که لذت میبردیم با رضایت از روی صندلیهای سالن بلند میشدیم. اما وقتی مرز فیلم و واقعیت رنگ میبازد؛ حتی مزه شیرینیها هم تلخ میشوند. جلو رفتم و با یک صدای بلندِ بغضدار گفتم: «ما هر چی کشیدیم بسمونه، بزرگی محلی که اهل محلش شماها باشین، نه افتخاری داره و نه به یه پاپاسی میارزه. تازه شماهایی که شب میخوابین و صبح از خواب بلند میشین، یه بزرگی رو از بزرگی میندازین و یه کوچیکی رو بزرگ میکنین؟! شماهایی که از فاصله غروب تا سپیده صبح، شمرتون امام میشه و امامتون شمر، چه اعتباری بهتون هست که آدم تکیه بهتون بده و دل بهتون ببنده؟! اهالی محترم محل، خانمهای آفتابندیده، آقایون سجادهنشین، آقاپسرهای غیرتمند و باحیثیت! این شما و این محل … » ظرف زولبیا و بامیهای که دستش بود را روی میز کنار درخت گردو گذاشت، همه مردم در سکوت دلگیری به ناصرخان زل زده بودند. کلاهش را برداشت و با اشکهایی که در چشمهایش حلقه زده بودند من را در آغوش گرفت و گفت: «هنوزم لبخونی میکنی داش رضا؟» هنوز من را به یاد داشت که سر صحنههای فیلمبرداری در گوشهای دور از او مینشستم و موقع گفتن دیالوگهایش با او لبخوانی میکردم. به عادت همیشگی دستش را روی پیشانیام گذاشتم و گفتم: «لبهای من سالهاس به هم دوخته شدهان ناصرخان … »

