اتاق رو با وسواس خاصی میگردم، اما چیزی نظرم رو به خودش جلب نمیکنه. تو کشو لباسها، کمدها، قفسههای کتاب و … همه چیز سر جاشون هستن. آیینه غبار گرفته، بیاختیار موهای لای شونه رو نگاه میکنم و اون رو، روی موهام میکشم. به طرف شیشه آبی رنگ ادکلن دستم رو دراز میکنم و موقع نزدیک کردنش به دماغم چشمامو میبندم. درست مثل دزد یا متجاوزیام که به حریم شخصی کسی وارد شده و همه زوایای پنهان و آشکار زندگیاش رو جستجو میکنه. اما با این تفاوت که میدونه هراسی از بازگشت اون فرد نداره یا بهتره بگم؛ هراسش از نیومدن اون شخصه. دنبال چیزی میگردم، از اتاق بیرون میآم و به فضاهای دیگه خونه سر میکشم. به دستگیره درها خیره میشم، به گلدان خشکیدهای که روزهاست منتظر همون دستیه که آبش میداد، به کیف چرمیِ قهوهای روی کمد که چند روزه از خونه بیرون نرفته، به اون لیوان نصفه از چای و زیرسیگاری کنارش که پر از خاکسترهای آخرین نفسهای توعه. مثل همیشه جعبه داروهات رو چک میکنم، برخلاف همیشه این بار اشتباهی پیش اومده، یک برگ قرص فقط با یک خونه خالی؟ در حالی که باید تا امروز فقط دو تا از اونا باقی میموند…
بالاخره پیدات کردم و حالا به چشمهات زل زدم. چقدر خوبه که بعد از یک هفته دوری بازم به من نگاه میکنی و تموم دلتنگیهامو تو مردمک چشمهات حل میکنی. این خونه و تموم وسایلش معناشون را از تو میگیرن و حالا چقدر خوبه که این نگاهت تا همیشه با من و این خونهاس…
(صدای چرخیدن کلید در قفل ِدرِ ورودی به گوش میرسد)
- تو اینجایی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. مراسم رو ول کردی اومدی خونه با مجسمه بابا حرف میزنی؟
- (نزدیکتر میآید و کنار او مینشیند)
- این چشمها رو هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه از ما بگیره، چه برسه یه مشت خاک…

